اینجا یه کلبه کوچیکه...می خوام توش بشینم و فکر کنم...یا براتون حرف بزنم و به حرفای شما گوش بدم....پس به مهمونی های شبانه من بیاین...من شبا که همه جا ساکته و همه خوابن میام
كيه چشماي تو رو ببينه طاقت بياره / تو بايد قصه باشي قصه حقيقت نداره/ تو رو از خيال شاعرا به من هديه دادن/ تو رو از باغهاي خلوت خدا فرستادن/ من كه رسم عاشقي را مثل مجنون بلدم/ تورو باور ميكنم اما هنوز مرددم/ اون كدوم ابره كه دل تنگ تو باشه نباره/ كيه با چشم تو روبرو بشه كم نياره/ تو هموني كه غم جدايي رو خاك ميكني/شك رو از لمس سر انگشتای من پاك ميكني كيه چشماي تورو ببينه طاقت بياره/ تو بايد قصه باشي قصه حقيقت نداره
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 0:21 توسط احسان
|