|
سلام
خوبين؟؟
تو اين هفته 3 شنبه تولدم بود.....19 سالم تموم شد وارده 20 شدم....ميدونم بايد ميومدم و آپ ميکردم ولی نيومدم....شايد چون از تولدم دلم گرفت و نخواستم بيم!!!!!!!!!چرا؟؟؟بماند!
تو اين هفته اتفاق خيلی مهمی نيفتاد![]()
...همش اينور اونور....يا دانشگاه يا باشگاه
امروز هم با سامان(داداشم) رفتيم واسش گوشی موبايل خريديم.
ديگه چی بگم؟؟؟؟؟بگم؟؟؟؟
......نه برم بهتره چون اگه بگم اونوقت دلم باز ميگيره.....![]()
پ.ن:اگه کسی بتونه عنوان رو جوری یه جملش کنه که اونی بشه که من می خواستم بنویسم جایزه داره.اولین کسی که تو کامنت دونی کاملش رو بگه
سلام بچه ها![]()
خوبين همه؟؟![]()
تو اين هفته خيلی اتفاق ها تو وبلاگم افتاد.يکی اينکه نازنين
بعد از مدت ها اومد و به بلاگم سر زد....دوم اينکه قالب رو عوض کردم(دست سارا درد نکنه
) و حال و هوای وبلاگم رو به کلبه نزديک تر کردم.از قالب خوشتون مياد؟؟![]()
![]()
خب اين هفته هفته اول دانشگاه بود که خيلی خوب بود......به راه رفت و آمد آشنا شدم....آخه راهش يه کم طولانيه
...امّا با مترو خيلی راحت ميشه رفت و آمد
....ديگه اينکه همه کلاس ها رو رفتيم و با درس های اين ترم آشنا شديم.![]()
حالا يه خاطره:![]()
چند سال پيش شايد 2 سال پيش بود که کنار خيابون شريعتی وايساده بودم منتظر کسی بودم.
ديدم يه مردی با سر و وضع بد به شکلی که معلوم بود وضع مالی خوبی نداره
کنار خيابون وايساده و منتظر تاکسيه...همين موقع يه سکّه 25 تومانی که دستش بود از دستش افتاد و رفت و رفت تا از لای شيار هاي چاه هايی که وسط خيابون ها هست و راه آبه و پره لجنه افتاد پايين.
حالا من اين مرد رو زير نظر داشتم
و ديدم که خيلی نگران شد و به راحتی خم شد دره راه آب رو باز کرد رفت توش که پره لجن بود و به زحمت دنبال سکّه گشت![]()
.....10 دقيقه بد سکّه لجن آلود رو برداشت پاکش کرد از تو راه آب آمد بيرون و درش رو گذاشت و رفت.![]()
نياز..........نياز.......نياز.......چه ميکنه با آدم ها.............![]()
![]()
پ.ن:خيلی دوست دارم تو کلاس های کارگردانی شرکت کنم چون به اين رشته علاقه دارم(شايد تعجب کنيد و بگيد از يه کسی که فنی ميخونه بعيد باشه) شايد يه فيلم کوتاه از اين خاطره ساختم.
مرسی![]()
سلام![]()
سال پيش تير ماه بود درست قبل از کنکور سراسری...نازنين و خانودش تصميم گرفتن روز قبل از کنکور برن پارک.نازنين به من هم گفت برم من هم قبول کردم و قرار اين شد که ساعت 6 5شنبه روزه قبل از کنکور بريم پارک![]()
اتفاقاً همون روزا خاله ما هم با بچه ها اومده بود تهران و همون 5شنبه تصميم گرفتن همگی برن همون پارکی که ما ميخواستيم بريم![]()
خلاصه من با خانوده نازنين رفتيم پارک و تو پيست اسکيت پارک مامانم و برادرم(سامان که 3 سال از من کوچيکتره)و خالم اينا رو ديديم.
من و نازنين کنار زمين بازی نشسته بوديم و داشتيم حرف ميزديم که يدفعه ديدم ه...(خواهر کوچيکه نازنين که 4 سالشه)دويد طرفه من گفت:عمو...عمو...اون يکی احسان رو ديدم!!!!!!!!!!!![]()
![]()
ديگه ما مرديم از خنده.......اينش خيلی جالب بود که هم سامان رو ديده بود قبلاً و هم ميدونست اسمش چيه![]()
پ.ن:قرار بود موضوع اين پست يه کم ناراحت کننده باشه.....موند پيش خودم![]()